تبليغاتX
* دلكــــــــــــــــــــــده *

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت

فرشتگن سراغش را از خدا گرفتند

و خدا هر بار به فرشتگان می گفت :

" می آید ؛

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود

و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد . "

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند .

گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست "

گنجشک گفت :

" لانه کوچکی داشتم . آرامگاه خستگیهایم بود

و سر پناه بی کسی ام .

تو همان را هم از من گرفتی .

این توفان بی موقع چه بود ؟

چه می خواستی از لانه ی محقرم ؟

کجای دنیا را گرفته بود ؟"

و سنگینی بغض راه بر کلامش بست .

سکوتی در عرش طنین انداز شد

فرشتگان همه سر به زیر انداختند .

خدا گفت :

" ماری در راه لانه ات بود

خواب بودی

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند

آنگاه تو از کمین مار پر گشودی .

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط   |