سر مشقهاي آب بابا يادمان رفت
آن زنگهاي بي معما يادمان رفت
تکليف فردا، نان و بابا يادمان رفت
سر مشقهاي آب بابا يادمان رفت
آن زنگهاي بي معما يادمان رفت
تکليف فردا، نان و بابا يادمان رفت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط
|
کعبي در مصاحبه با خبرنگاران در مورد لگدي که به صورت فيگو زد گفت: من ديدم پام که به مرحله بعد نمي رسه حداقل جا پام برسه
___________________________________________
به ميرزاپور مي گن: چرا همش موقع سرود ملي مي خندي؟ ميگه اخه دايي پيشمه ميگه شر زدز افق
___________________________________________
می دونی چرا تشک رو قبل از دوختن حسابی با چوب می زنن؟چون بعدا هرچی دید صداش در نیاد!!!
___________________________________________
از لره مي پرسن چرا جواربات يکيش آبيه يکيشم قرمز و لره جواب مي ده چه مي دونم والله , بدبختي يه جفت هم همين جوريش رو توي خونه دارم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط حمیدرضا
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگن سراغش را از خدا گرفتند
و خدا هر بار به فرشتگان می گفت :
" می آید ؛
من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود
و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد . "
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند .
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست "
گنجشک گفت :
" لانه کوچکی داشتم . آرامگاه خستگیهایم بود
و سر پناه بی کسی ام .
تو همان را هم از من گرفتی .
این توفان بی موقع چه بود ؟
چه می خواستی از لانه ی محقرم ؟
کجای دنیا را گرفته بود ؟"
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست .
سکوتی در عرش طنین انداز شد
فرشتگان همه سر به زیر انداختند .
خدا گفت :
" ماری در راه لانه ات بود
خواب بودی
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند
آنگاه تو از کمین مار پر گشودی .
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط
|

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .
گفت: زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم .
گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد پیرمرد با اندوه !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است ......
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط حمیدرضا
|
يك سال، يك ماه از محرم گذشته بوده ولي هنوز تو شهر صداي سينهزني ميومده. مردم ميرن پي ماجرا، ميبينن دسته تركها تو كوچه بن بست گير كرده
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط حمیدرضا
|
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود
روی تابلو خوانده میشد : من کور هستم لطفا کمک کنید
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود .
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد
تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت
و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد .
عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد
که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای
او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،
که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،
من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد .
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد :
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید
بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ....
لبخند بزنید
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط حمیدرضا
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط حمیدرضا
|